چقدر دلم خواستامروز صبحوقتی از خواب بیدار شدموقتی پتو را کنار زدموقتی هوایِ سردِ اتاق رویِ صورتم نشستدستم را دراز کنم و گوشی را بردارمدوباره پتو را روی صورتم بکشمو با چشمانی نیمه باز ببینم پیام داده ای،از آن پیام های دستوری"که تمام کارهای در زمان حاضرت را کنسل کنکه دلم میخواهد بعد از خوردنِ حلیم بایستیم گوشه ی خیابان و چایِ داغِ قند پهلو بنوشیم...که وقتی سردم شد مچاله شوم در آغوشِ تبدارت...!"تا با همان حالتِ خواب آلودلبخند رویِ صورتم بنشیندو به شوق بوسیدن ات از خانه بزنم بیرون... .اما راستش را ب
برچسب:
نویسنده: میلاد یزدانی
تاريخ: يکشنبه
18 مرداد
1405 ساعت: 16:30